رضا قلى خان ( هدايت )

740

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

نه ز من ياد مىكنى * نه دلم شاد مىكنى همه بيداد مىكنى * وى از اين شوخى تو وى و در فرهنك بمعنى مقدار آورده و كفته اكر صد مقدار آنچه كاشته باشند غلّه دهد كويند كه صدوى غله داده و اكر تاجرى دو مثل خريد حاصل كند كويند دودى كفايت نموده نزارى قهستانى كفته كر صالح و كر فاسق بر فطرت خويشم من * كو تخم نكو بفشان فرما بستان ده وى و با اول مضموم كلمه‌ايست كه زنان در محل حيرت و تعجّب كويند هم او كفته بحيرت كفت زالى دلع زر * كه وى وى جان مادر جان مادر ويدا بالكسر و ياى معروف كمشده را كويند شمس فخرى كفته چو نسل آدميان باد دولتت باقى * چو شخص اهرمنان باد دشمنت ويدا و در مجمع سرورى بفتح واو بر وزن پيدا آمده ويدآباد در معجم البلدان ويذاباذ انكاشته و كفته محله بزرك است از اصفهان و منسوب بدانجا را ويذآباذى كويند معلوم همين بيدآباد معروف بوده ويدستر بمعنى بيدستر است كه سك آبى باشد ويديدن بفتح واو و سكون هر دو يا بمعنى چاره جستن ويديده چاره جسته و اصل اين لغت واديدن و تحقيق كردن بوده وير بالكسر و ياى معروف بمعنى فهم و ادراك و حفظ چيزى مجد همكر شيرازى كفته چه افتاد اى عزيزان مر شما را * كه شد يكبارتان ياد من از وير ناصرخسرو كفته زين بد كنش حذر كن و زين‌پس دروغ او * مينوش كر به هوش و بصيرى و تيز وير در لغت دوير و دبير نيز كذشته و بمعنى فرياد و فغان نيز كفته‌اند چنان كه سنائى كفته اى جوان زير چرخ پير مباش * يا ز دورانش در زحير مباش يا برون شو ز چرخ چون مردان * ورنه با واىواى ويز مباش و دهى است از مضافات اصفهان غزالى كفته دل ز من بردند و دارندش بزلف خويش بند * لاله رخساران وير و سرو قدّان هرند و بباى مجهول بيعقل و احمق را كويند ويره به وزن زيره و اصحّ بفتح است و آن رستنى است كه ساق ندارد و بر درخت پيچد و بالا رود مانند كدو و بر زمين پهن شود چون هندوانه و خربزه و امثال آن ويژ و ويژه بياى مجهول و زاء فارسى بمعنى خاصّه و خالص و صافى حكيم اسدى كفته صد و سى سپر ويژهء شه ززر * غلافش ز ديبا نكارش كهر فردوسى كفته بفرمود تا نوذر آمد به پيش * اباويژه كان و بزركان خويش مسعود سعد بمعنى خالص و بيغش آورده ويژه مى كهنه كش كه كشت كيتى جوان * دل چو سبك شد ز عشق بخواء رطل كران و ويژه درون بمعنى صاف و پاك‌دل و در اصطلاح پارسيان ارباب تصفيه و رياضت صوفيه را كويند و آويژه ضد ويژه است يعنى ناپاك زيرا كه پارسيان را الف و صلى هست كه افاده معنى ضد مىكند چنان كه مرقوم شده است مثل جنبان كه بمعنى جنبنده و متحرك است و چون اين الف در اول آن درآيد افاده معنى ساكن و ثابت مىكند همچنين جفت كه چون الف در اوّلش درآمد معنى ضد مىبخشد يعنى طاق مىشود ويس بكسر اول و سكون ياى مجهول و سين بىنقطه نام معشوق رامين است و با بلقيس قافيه كرده‌اند و قصه ويس و رامين را فخر الدّين كركانى منظوم كرده و بهر كس ديكر نسبت دهند خطاست وقتى در تهنيت زفاف ملكزادهء كفته‌ام تهمتن شد بر تهمينه و اسما بر سعد * روشنك زيست باسكندر و با رامين ويس و بفتح واو نيز آمده چنان كه مولوى كفته بوى رامين مىرسد بر جان ويس * بوى جان مىآيد از سلطان اويس ويس را ويسه و زامين را رام نيز كفته‌اند چنان كه در حرف را نيز كذشت شيخ نظامى از قول شيرين كفته اكر لختى ز تندى رام كردم * چو ويسه در جهان بدنام كردم كنايت شيخ را فخر كركانى در اين ابيات تصريح و توضيح كرده درآورده بويسه دست رامين * چو زرّين طوقى اندر سر و سيمين اكر باران به آن هر دو سمنبر * بباريدى نكردى سينه‌شان تر به تيريش خسته شد ويس كلندام * وزان خستن برآمد هر دو را كام و نام پدر پيران نيز بوده ويشه بر وزن و معنى بيشه است و بدرى و تبرى بيشتر بيشه را ويشهء بواو كويند چنان كه شاعرى تبرى كفته از وى شده كار ويشه رنكين ويشيده بر وزن بيجيده بمعنى كسترده باشد و يك بر وزن نيك بياى معروف كلمه‌ايست كه چون از چيزى نفرت نمايند كويند و بياى مجهول بجاى ويحك استعمال كنند كه كلمه ترحّم است و ضدّ ويلك كه كلمهء عذابست يعنى اى نيك‌بخت و اى نيك و اى خوب چنان كه فردوسى كفته سخن كفتن خوب و كردار نيك * نكردد كهن تا جهان است و يك شمس فخرى بمعنى واى آورده و كفته كر زى فلك شكايت آرد كسى ز شاه پاسخ ز چرخ نشنود الّا كه و يك و يك و در تحفة الاحباب اوبهى نيز به اين معنى آمده تحقيق آنست كه و يك مخفف ويحك و ويلك هر دو مىتواند بود پس بهر دو معنى صحيح است